معرفتشناسی دین (2)
کِلی جیمز کِلارک
یاسر میردامادی
از عصر روشنگری، اغلب نقش عظیمی برای عقل در مقام استدلال[1] (موجه یا قوی) در نظر گرفته شده است: عقلانیت غالبا عبارت است از سرهم کردن شواهد موجود (اغلب تجربی و نوعا گزارهای) و ارزیابی تایید قیاسی[2] یا استقرایی[3] آن شواهد به نفع دیگر باورها؛ گرچه محتمل و بایسته است که پارهای باورها بدون استدلال پذیرفته شوند، اکثریت قریب به اتفاق باورها، یا به تعبیر دقیقتر، اکثریت قریب به اتفاق باورهای فلسفی، علمی، اخلاقی، الهیاتی و حتی باورهای مبتنی بر فهم همگانی[4] از نظر عقلانی نیازمند تایید دلیل یا برهان اند. این برداشت از عقل، اغلب غیر تاریخی تلقی شده است. در این برداشت، عقلانیت صرفا عبارت است از دلایل گزارهایِ طبقه بندی شده با سرشتی غیر شخصی و فرا زمانی و ربط و نسبت منطقی آن دلایل با نتیجه. بنا بر این برداشت از عقل، اگر بتوان نشان داد که برهانی باطل و ضعیف است، باور به نتیجهی آن برهان، برای هر فردی در هر زمان و مکانی نامعقول است. این انگاره، این شهود پر دوام را که عقلانیت، ویزگیای شخصی و موقعیتمند است، نقض میکند. گرچه ممکن است برهانی به نفع باور به خدا باطل باشد، شاید براهین دیگری وجود داشته باشند که باور به خدا را تایید کنند. گیریم تمام دلایل گزارهای به نفع وجود خدا ناکارا باشد، چه بسا شخص، تجربهی دینیاش را مبنای باور خود به خدا قرار داده باشد.
به پیروی از توماس رید، استدلال خواهیم کرد که عقلانیت در بسیاری از موارد مهم پیش گفته شده، نیازمند استدلال (موجه یا قوی) نیست و به واقع نمیتواند باشد. قوای شناختی عقلانی ما، شامل انواع فراوان ساز و کارهای باور زا5 است که [صرفا] برخی از آنها میتوانند یا میبایست آزمون استدلال را از سر بگذرانند. در ادامهی بحث، این نگرش، و اهمیت آن در باور به خدا، را طرح خواهیم کرد.
نقد قرینهگرایانه6ی باور به خدا
باور به خدا به دو دلیل اصلی نامعقول شمرده شده است: نداشتن دلیل به نفع آن و داشتن دلیل علیه آن (در مورد دوم عموما مسالهی شر مطرح است که در این مقاله به آن نخواهیم پرداخت). توجه کنید که هر دو موضع، عقلانیت باور به خدا را بر اساس استدلال رد میکنند. زمانی از راسل پرسیدند اگر در پیشگاه خداوند حاضر شد، به او چه خواهد گفت. راسل پاسخ داد، "دلایل کافی نبود خداوند! کافی نبود." به پیروی از آلوین پلانتینگا این ادعا که باور به خدا فاقد دلیل است پس نامعقول است (یعنی همان نقد قرینهگرایانهی باور به خدا) را طرح خواهیم کرد و به آن خواهیم پرداخت.
ریشههای قرینهگروی را میتوان در نهضت روشنگری یافت که در پی آن بود تا همهی باورها را در معرض نقد موشکافانهی عقل قرار دهد. اگر باوری نتوانست از موشکافی عقل جان سالم به در برد، نامعقول است. توصیهی کانت واضح است: "جرات به کار بردن عقل خود را داشته باش." هابز با فرض آگاهی فزاینده از گزینههای [مختلف] دینی میپرسد: "اگر پیامبری [دروغین] دیگران را فریفت، با چه راه دیگری غیر از عقل میتوان ارادهی خداوند را، از سر اطمینان، دانست؟" گرچه اوج عقل روشنگری با انکار عقلانیت باورهای دینی همراه بود اما بسیاری از متفکران بزرگ روشنگری، خداباور7بودند (مانند کانت و هابز).
نقد قرینهگروانه را میتون به قرار زیر صورتبندی کرد:
(1) باور به خدا تنها زمانی معقول است که دلیل کافی برای وجود خدا وجود داشته باشد.
(2) دلیل کافی برای وجود خدا، وجود ندارد.
(3) بنابراین، باور به خدا معقول نیست.
نقد قرینهگروانه، ردیهای بر وجود خداوند نیست یعنی نتیجهی این نقد، گزارهی "خدا وجود ندارد" نیست. بلکه نتیجهی آن، این است که حتی اگر خدا وجود داشته باشد، باور به خدا معقول نیست. بر اساس نقد قرینهگروانه، باور معقول به خدا، وابسته به موفقیت براهین اثبات خداست. ناقدان برجستهی قرینهگرا عبارت اند از دیوید هیوم، کلیفورد، مکی، آنتونی فلو و مایکل اسکِریوِن. احتمالا اکثریت عظیمی از فیلسوفان غربی معاصر با قرینهگروی موافق اند. از عجایب روزگار آن است که، بیشتر فیلسوفان در بیشتر ساحتهای فلسفه و زندگی، قرینهگرا نیستند (و به واقع نمیتوانند باشند). در جای خود به این ادعا مختصرا خواهیم پرداخت.

نظرها
ياسر عزيز از مسافرت برگشتم و به روزم.
Posted by: امير مهدي | July 8, 2007 5:49 PM
برادر جان چندیست که فونت نهائی نوشتهی شما مغشوش است یا صفحهی مقالههای اخیرتان با تگهای نوشتاری html مخلوط میشود. فکری به حالشان بکن با کمک داریوش که وارد است. عزت زیاد.
Posted by: سوشیانت | July 9, 2007 9:55 PM